باور...
هزاران دلیل خاص در ذهنت گنجاندی
برای باور کردنم.
اما من...
بــــی هیـــچ دلیـــل خاصـــی تو را باور کردم.
وجودت را عطر تنم فرا گرفته...
اما وجود من را تلخی باورهایت..!
چه کرده ای با من!؟
که دیگر به هیچ نقطه ای اعتماد ندارم!!
که اکتفا کنم برای پایانم!
پس نقش یک نقطه ی پایانی را بازی نکن برایم..!!!
من به سر خط رسیده ام...
شجاعت مي خواهد
وفادار احساسي باشي
که مي داني
شکست مي دهد روزي نفس هاي دلت را........!.
دست هايم به آرزوهايم نرسيد
آنها بسيار دورند
اما درخت سبز صبرم
مي گويد: اميدي هست
دعايي هست
خدايي هست!!!!!
جای خالی اما
پر نمی شود
حتی با حضور مداوم خاطره
خدا نگهدارت
سرت سلامت و
دلت شاد
و دستانت همیشه بر فراز آرزوهایت
در پرواز.
خدا نگهدارت و
چشمانی
که دور می شو ند
در دو سوی فاصله
دستی تکان می دهم
برای بی قراری دستهایش
که هیجان ادراک زندگیست
و زیر لب می گویم:
خدا نگهدارت
سرت سلامت و ....
فاجعه زمانی بود که دریافتم
تمامِ آنچه لمس می کنم
خاطره ی تو بوده است
خاطره ای که می باید فراموشش کنم
تا تو بودنِ آسوده ات را دریابی.
عشق من !
مگر نه اينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...
عشق من
تو ميداني که من
دلواپس فرداي خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زيبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبت هايت
دلم بين اميد و نا اميدي ميزند پر
ميکند فرياد:
عشق من مرا مگذار تنها،
لحظه اي حتي....
دلت که تنگِ یک نفر باشد
خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی
فایده ندارد
تو دلت تنگ است، دلت برای همان یک نفر تنگ است
تا نیاید ، تا نباشد ، هیچ چیز، درست.....نمی شود.!!!
قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیس ...
رو پیشونی بعضی آدما یه تنهایی بزرگ نقش بسته ... این دسته آدما وقتی تو یه جمع بزرگ باشن تنهان ... حتی تو یه جمع خودمونی هم تنهان ... حتی وقتی خودشون و خداشون هم ...
من آدمم ... موجودی بین مرگ و زندگی ... هیچ وقت مرگ و زندگی دست از سرم بر نمی دارن ... تا زندگی نبود منم نبودم ... از وقتی هم که اومدم مرگ هم اومده ... متوجهش باشم یا نباشم دور و برم پرسه می زنه ... نگام می کنه ، برام دست تکون می ده ... این دست تکون دادناش همون وقتاس که کسی از نزدیکامو می بره ... یا اینکه خطری میاد و باز من زنده می مونم ......
هر چی نگاه می کنم تو این میونه جز تو چیزی نمی بینم ... این زندگی رو تو دادی ... آفریننده ی من ، آفریننده ی زندگی من تو بودی ... مرگ رو هم تو آفریدی ... اگه تو رخصت ندی هیچ کس نمی تونه رو مخلوقت نقطه ی پایان بذاره... ...
ای آفریننده ی مرگ و زندگی ! زندگیم رو ... و مرگم رو پاکیزه نگهدار ... کاری کن که از هیچکدومش پشیمون نباشم ... ...
اون زمان که تو سراشیبی سقوط ، پرشتاب می غلطیم محتاج دست های امداد توایم ... دست های مهربون...
تولدت مبارک عزیزم ...